زندگی یعنی یک سال پرید....

 

زندگی یعنی 

یک سال پرید 

از چه دلتنگ شدی؟ 

دلخوشی ها کم نیست 

مثلا این خورشید

کودک پس فردا 

کفتر آن هفته 

یک نفر دیشب مرد 

و هنوز نان گندم خوب است 

و هنوز آب میریزد پایین 

اسب ها می نوشند 

قطره ها در جریان 

برف بر دوش سکوت 

و زمان روی ستون فقرات گل یاس 

 

  
نویسنده : محمد مهدی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦


آخه تو عزيز قصه هامی...

آخه تو عزيز قصه هامي
آخه توشعر روي لبامي
آخه جونه تو بسته به جونم
اگه بري ديگه نمي تونم
آخه اسم تو رو كه مي آرم
ميشي همه دار وندارم
از چي مي ترسي تو مهربونم
من كه رو عشق تو موندگارم
.....
يه شب ميون بارون
غرورمو شكستم
كاشكي بهت مي گفتم
چقد تو رو مي خواستم
مي خوام بازم بخونم
تو بارون از نگاهت
با اين كه خيلي خستم
بگذرم از گناهت.....


  
نویسنده : محمد مهدی ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦


فدای چشمات....

 

فداي چشمات

اگه چشمام بارونيه

فداي چشمات

اگه گريم پنهونيه

فداي چشمات

اگه هنوز پريشونم

به خاطر تو

فداي چشمات

تلخي لحظه هاي من

فداي چشمات

لرزيدن صداي من

فداي چشمات

اگه خراب و داغونم

به خاطر تو

بي تو

تموم ميشه كارم

خيلي دوست دارم

منو نمي خواي؟

بي تو

تموم ميشه رويام

ويرون ميشه دنيام

چرا نمي آي؟

بي تو

ستاره ها كورن

خاطره ها دورن

منو نمي خواي؟

بي تو

شباي من تاره

چشماتو كم داره

چرا نمي آي؟


  
نویسنده : محمد مهدی ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦


عشق و دیوانگی

در زمانهای بسیار قدیم و وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.فضا از بیکاری خسته و کسل شده بود.ناگهان زکاوت گفت :بیایسد بازی قایم باشک.

همه قبول کردند و دیوانگی گفت : من چشم میگذارم.از انجایی که هیچ کس نمیخواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.دیوانگی جلوی درختی ایستاد چشمهایش را بست و شروع کرد به شمارش.

یک ........... دو ...............سه ...........

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت  داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.

اصالت داخل ابرها پنهان شد.

هوس به مرکز زمین رفت.

دروغ گفت زیر سنگ میروم اما به عمق دریا رفت.

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت.

و دیوانگی همچنان میشمرد

هشتاد............هشتاد و یک ................هشتاد و دو ...........

همه پنهان شده بودند به جز عشق و جای تعجب هم نبود چون عشق پنهان نخواهد شد.دیوانگی به پایان شمارش نزدیک میشد نود و پنج..................نود و شش................نود و هفت............. عشق پرید و میان بوته گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد :دارم می یام

اولین چیزی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا از جایش تکان نخورده بود.

لطافت را یافت که بر شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته دریا و هوس در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق که از یافتنش نا امید شده بود.

حسادت در گوش او گفت عشق در پشت بوته گل است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت کند و با هیجان ان را در گل فرو کرد دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.

عشق در حالی که صورت خود را با دستانش پوشانده بود و از لای انگشتانش خون میچکید بیرون امد. شاخه ها به چشم عشق فرو رفته بود و او نمیتوانست جایی را ببیند.دیوانگی گفت:من چه کردم؟ چگونه جبران کنم؟

عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما میتوانی همراه و راهنمای من باشی.و از آن روز به بعد

عشق کور است و دیوانگی همواره به دنبال او

  
نویسنده : محمد مهدی ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦


تقدیم به تو..

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

میبرد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر افتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه جرعه میکشم تورا به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

ای همیشه خوب

ای همیشه اشنا

هر طرف که میکنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه میکند شنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک

  
نویسنده : محمد مهدی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥


 

نمی دانم چرا؟؟؟

ولی فکر میکنم افکار این دختر نیمکت نشین مثل خودمه......

  
نویسنده : محمد مهدی ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥


تولدم..

وقتی بچه بودم همیشه فکر میکردم یه پسر ۱۸ساله خیلی بزرگه

احساس میکردم تا ۱۸ سالگی خیلی راه هست اینقدر که بتونی به

همه یه شیطونی هات برسی,اینقدر که بتونی خوب بچگی کنی و بعد

وقتی ۱۸ساله شدی آقا بشی

فکر میکردم باید وقتی۱۸ساله شدم دچار یه تحول بشم یهو عوض بشم و دیگه شیطونی نکنم  یا حتی نباید مثل بچه ها از دیدن یه هدیه خیلی ذوق کنم اما

امروز که از خواب بیدار شدم و یادم افتاد تولدمه به یاد تمام اون افکار افتادم و

به اون افکار لبخند دوستانه ای زدم.

اخه وقتی یادم افتاد امروز ۲۰ سالم تموم شد و وارد ۲۱ سالگی شدم یاد اون افکار افتادم

یادم اومد وقتی بچه بودم چه تصوراتی از ۱۸ سالگی داشتم و الان که ۲۰ سالم شده هنوز به اون تصورات نرسیدم

البته من ناراحت نیستم از اینکه به اون تصورات نرسیدم اخه تازگیا یاد گرفتم اصلا دوست ندارم تو دنیای ادم بزرگها باشم

امروز به خودم که فکر کردم دیدم من هنوز هم در بعضی موارد دوست دارم بچه بمونم

وقتی یادم افتاد هنوز خوردن یه ابنبات چوبی چقدر سر ذوقم میاره

یا وقتی که بارون میزنه چطور مثل بچه ها زیر بارون می ایستم و خیس میشم

یا وقتی که دیدن یه هدیه من را ذوق زده میکنه جوری که چشمام برق میزنه

یا وقتی مثل یه پسر بچه دوست دارم راجع به چیزی که خوشحالم کرده ساعتها حرف بزنم

نه اصلا یه کم فراتر

وقتی مثل بچه ها از دوری از عزیزانم اونجوری میشینم گریه میکنم

متوجه میشم که هنوز تا اون تصویر ذهنی که خودم ساخته بودم خیلی فاصله دارم.

امروز که داشتم به خودم فکر میکردم خوشحال شدم که هنوز توی بعضی مسائل کوچولو  موندم یه پسربچه ی کوچولو

امروز خودم واسه خودم خیلی خوشحال شدم چون دوست نداشتم با زیاد شدن شمع روی کیکم خودم هم عوض بشم

وقتی به خودم فکر کردم دیدم وقتی هنوز از دیدن یه ابنبات چوبی یا یه هدیه این در سر ذوق میام فرقی نمیکنه ۱۸ ساله باشم یا ۲۰ ساله مهم اینه که من تونسم خودم را (مهدی) را راضی نگه دارم مهم اینه به مهدی اجازه دادم باشه اون جوری که دوست داره مهم اینه که دنیای مهدی عاشق را خراب نکردم

 

  
نویسنده : محمد مهدی ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥


سرزمین ...

سلام

نمی دونم منو می شناسی یا نه.من از دیار شمام  از دنیای شما اما نه از دنیای شما

نیستم آخه اگه از دنیای شما بودم که برات نامه نمی نوشتم  چمی دونم به قول شما

ها میل می زدم . اما من مثل شما نیستم اصلا کامپیوتر تو دنیای ما معنی نداره .

ببخشید یه سوال دارم شما چه جوری عاشق می شید؟ شاید برای اون هم یه

دستگاه عجیب قریب دارید! اما می دونی توی دنیای ما آدم ها چه جوری عاشق

می شن ؟ از راه دلشون راستی شما ها دل دارید؟ عاشقی اینجا هیچ رادیکالی

 نداره . اینجا اصلا عدد وجود نداره  که بره زیر رادیکال. می دونی ما عقیده داریم که

 اعداد آدم ها رو از هم دور می کنن .

اینجا زمان وجود نداره . اینجا همه بی زمانن اما توی دنیای شما حتی عاشقی هم

زمان داره ! اینجا سرزمین همیشه عاشق آدم های اینجا کارشون عاشقی اما فقط

یه نفر به قول شما تک پرن! می خوام بدونم شما برای عاشقی وقت دارید ؟

 می دونی توی دنیای تو همه آدم ها عشقشون رو با همه تقسیم می کنن راحت تر

 بهت بگم در دلشون رو روی همه باز می کنن و همه رو تو دلشون راه می دن حالا

 هرکی که باشه مهم نیست.

اینجا عشق و عاشقی حریم داره حرمت داره مثل حرمت نون و نمک . راستی شما

می دونید حرمت چه؟ اصلا یه سوال بهتر اصلا شما می دونید عشق یعنی چی؟! اگه

 می دونی چیه توی نامه برام بنویس من میل ندارم اما می تونم برات نشونیم رو

بنویسم :

آسمان هفتم ـ میدان بهشت ـ کوچه فرشته کوچولو ـ پلاک ۲۰ ـ زنگ فرشته عاشق(مهدی)

منتظر نامت هستم  امیدوارم عاشقی رو یاد بگیری

  
نویسنده : محمد مهدی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥


 

می خوام بهت بگم خیلی بی معرفتی رفتی منو تنها گذاشتی      

امروز روز اول رفتنته امروز قراربود همه برای منو تو سفید ببپوشن اما تو

 سیاه پوششون کردی قتی می خواستن تنت که پر از بوسه های عاشقانه من روش

 حک شده بود رو بشور قصمشون دادم که تورو خدا یه جوری نشورینش که دردش

 بگیره اما اونا مثل یه مرده باهات رفتار می کردن نمی دونستن که تو  نمردی.

فرداش که شد ازم پرسیدن که رو سنگ قبرش چی بنویسیم گفتم سنگ قبر؟ بگید

شعر کارت عروسیتون چی باشه؟ همه فکر می کردن دیوونه شدم اما به خدا من می

 دونم که زندس

وقتی که داشتم می گذاشتنت تو قبر گفتن همه یه موشت خاک  بریزید روش وقتی

 داشتم موشتم رو پر از خاک می کردم انگاری از تنم دارن یه موشت گوشت می کنن.

آخ وقتی داشتن روت خاک می ریختن و تو  زیر خاک می رفتی و کفن سفیدت دیگه

 دیده نمی شد داد زدم اصلا شوخی خوبی نیست اگه یه وقت خفه بشه چی و انقدر

 داد زدم که از هوش رقتم وقتی چشمام رو باز کردم دیدم سنگ قبرت رو هم گذاشتن.

همه چیز تموم شد اما یه چیزی رفتی اون ور با فرشته ها عروسی کنی بی معرفت

اگه فرشته نبودم کنیزت که بودم یادت باشه حالا من بی وفام یا تو؟

                                                                          

  
نویسنده : محمد مهدی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥


یک غرور

میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم

از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام

یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب

در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت

در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده

موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام

یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم

بی تو از حرف بی دریغ ماندم

از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود

و زمین در وسعتش هیچ نداشت

بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ

ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت

ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی

 در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع

 

  
نویسنده : محمد مهدی ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥